|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 8:49 بعد از ظهر توسط عاشق
|

دود مي خيزد ز خلوتگاه من. كس خبر كي يابد از ويرانه ام؟ با درون سوخته دارم سخن. كي به پايان مي رسد افسانه ام؟ دست از دامان شب برداشتم تا بياويزم به گيسوي سحر. خويش را از ساحل افكندم در آب، ليك از ژرفاي دريا بي خبر. بر تن ديوارها طرح شكست. كس دگر رنگي در اين سامان نديد. از درون دل به تصوير اميد. تا بدين منزل نهادم پاي را از در اي كاروان بگسسته ام. گر چه مي سوزم از اين آتش به جان، ليك بر اين سوختن دل بسته ام. تيرگي پا مي كشد از بام ها: صبح مي خندد به راه شهر من. دود مي خيزد هنوز از خلوتم.
دود مي خيزد
+
نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386ساعت 10:17 بعد از ظهر توسط عاشق
|

مي خروشد دريا. هيچكس نيست به ساحل پيدا. لكه اي نيست به دريا تاريك كه شود قايق اگر آيد نزديك. مانده بر ساحل قايقي ريخته شب بر سر او، پيكرش را ز رهي ناروشن برده در تلخي ادراك فرو. هيچكس نيست كه آيد از راه و به آب افكندش. و در اين وقت كه هر كوهة آب حرف با گوش نهان مي زندش، موجي آشفته فرا مي رسد از راه كه گويد با ما قصة يك شب طوفاني را. رفته بود آن شب ماهي گير تا بگيرد از آب آنچه پيوندي داشت. با خيالي در خواب. صبح آن شب، كه به دريا موجي تن نمي كوفت به موجي ديگر، چشم ماهي گيران ديد قايقي را به ره آب كه داشت بر لب از حادثة تلخ شب پيش خبر. پس كشاندند سوي ساحل خواب آلودش به همان جاي كه هست در همين لحظة غمناك بجا و به نزديكي او مي خروشد دريا وز ره دور فرا مي رسد آن موج كه مي گويد باز از شبي طوفاني داستاني نه دراز.
سرگذشت
+
نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386ساعت 10:8 بعد از ظهر توسط عاشق
|







+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 0:54 قبل از ظهر توسط عاشق
|

![]()



+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 0:19 قبل از ظهر توسط عاشق
|

قصه ام ديگر زنگار گرفت با نفس هاي شبم پيوندي است. پرتويي لغزد اگر بر لب او، گويدم دل: هوس لبخندي است. خيره چشمانش با من گويد: كو چراغي كه فروزد دل ما؟ هر كه افسرد به جان، با من گفت: آتشي كو كه بسوزد دل ما؟ خشت مي افتد از اين ديوار. رنج بيهوده نگهبانش برد. دست بايد نرود سوي كلنگ، سيل اگر آمد آسانش برد. باد نمناك زمان مي گذرد، رنگ مي ريزد از پيكر ما. خانه را نقش فساد است به سقف، سر نگون خواهد شد بر سر ما. گاه مي لرزد با روي سكوت: غول ها سر به زمين مي سايند. پاي در پيش مبادا بنهيد، چشم ها در ره شب مي پايند. سهراب سپهری
دلسرد
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 4:31 بعد از ظهر توسط عاشق
|


کاش در دهکه ی عشق فراوانی بود
توی بازار صداقت کمی ارزانی بود![]()
کاش اگر گاه کمی لطف بهم می کردیم![]()
مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود![]()
کاش به حرمت دل های مسافر هر شب![]()
روی شفاف ترین خاطره مهمانی بود![]()
کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها![]()
دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود![]()
کاش دنیای دل ما شبی از این شب ها![]()
غرق هر چیزی که می خواهی و می دانی بود![]()
دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم![]()
راز این شعر در این مصرع پایانی بود![]()

+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 10:50 قبل از ظهر توسط عاشق
|

غمي غمناك شب سردي است، و من افسرده. راه دوري است، و پايي خسته. تيرگي هست و چراغي مرده. مي كنم، تنها، از جاده عبور: دور ماندند زمن آدم ها. سايه اي از سر ديوار گذشت، غمي افزود مرا بر غم ها. فكر تاريكي و اين ويراني بي خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز كند پنهاني. نيست رنگي كه بگويد با من اندكي صبر، سحر نزديك است. هر دم اين بانگ برآرم از دل: واي، اين شب چقدر تاريك است! خنده اي كو كه به دل انگيزم؟ قطره اي كو كه به دريا ريزم؟ صخره اي كو كه بدان آويزم؟ مثل اين است كه شب نمناك است. ديگران را هم غم هست به دل، غم من، ليك، غمي غمناك است. سهراب سپهری

+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 2:33 بعد از ظهر توسط عاشق
|

روز تولد خود را وارد كنيد
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 2:15 بعد از ظهر توسط عاشق
|

به چه می اندیشی؟
میخواهی چه بدانی؟
این عشق است که تو را به خود فرو برده.
راستی رازش چیست؟
اگه گفتی؟
هر آن کس عاشق است از جان نترسد یقین از بند و از زندان نترسد
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 1:21 بعد از ظهر توسط عاشق
|
